احساس فقر از خود فقر بدتر است

در محله ای که من در آن، سال های نوجوانی را سپری کردم، تقریبا" همه ی بچه محل ها، در ظاهر، وضعیت یکسانی داشتیم. پول توجیبی هایی که کمابیش اندازه هم بود می گرفتیم و وسایلی که اگر هم کسی نداشت، مصادیقش چنان محدود بود که کسی چندان غصه آن را نمی خورد.

با وجود اینکه یکی از اولین شهرداران تهران (بعد از انقلاب) همسایه ی ما بود و همینطور یکی از بازاری های خیلی سرشناس اما برای ما بچه ها، اینها، هیچ تفاوتی ایجاد نمی کرد. البته پروفسور شمس (چشم پزشک معروف آن زمان) هم نزدیک ما می نشست و سبک زندگیش متفاوت بود که ما آنها را اشخاص خیلی "بافرهنگ" و "باسوادی" می دانستیم.

 

عصرها که در کوچه بازی می کردیم چندتا از مادرهای بچه ها ساندویچ نان لواش و پنیر با خیار یا سبزی درست می کردند و برایمان می آوردند از جمله حاج خانم، که همسر همان بازاری معروف بود.

 

به خانه های همدیگر که می رفتیم، چیزی شگفت زده مان نمی کرد.  همه ی ما همان کانال تلویزیون را می دیدیم که بقیه و دل توی دلمان نبود که آیا در "بچه های آلپ"، سرانجام؛ "آنت"؛ "لوسین" را خواهد بخشید یا نه. یادم هست ما هم در خیالمان همراه با لوسین در جستجوی دکتری برای "دنی" سفر می کردیم و وقتی آنت او را بخشید، گویی، همه ی ما رستگار شدیم.

 

این محله ی ما بود و زندگی ما و خاطره های ما که ساخته می شد و در روح ما هیچ حسی از "تفاوت" و "تبعیض" نبود و الان می فهمم و بعدا" دانستم که خانواده های برخی بچه محل های ما چقدر ثروت مند بوده اند اما واقعا" این مسائل را آن موقع ها نمی شد فهمید و واقعا" نشانه ای نبود که ما به این اختلاف پی ببریم یا فکر کنیم و نمی دانستیم با پول چه می شود کرد که ما نمی توانیم.

 

اما امروز اشکال مختلفی از آگاهی دردناک نسبت به فقیر بودن، سبب شده است که نوجوان ها با "احساس فقر" پا به سنین جوانی بگذارند. این که آنها فقیر هستند و هیچ چیزی ندارند که دلخوششان کند از خلال صفحه های اینستاگرام بچه پولدارها و نمایش های وقیحانه ی آنها، بر سرشان به طور روزمره، آوار می شود.

 

سقف آرزوهایشان چنان کوتاه شده است که سرشان را خم کرده. خلاقیت و هنر و میل به پرواز و آفرینش را کشف فقر و تبعیض در آنها کشته است.

 

شاید خود فقر آنقدر مهم نباشد که احساس فقر. همانطور که در گذشته بسیاری از بچه های محله ی ما با درک امروز من، فقیر بودند اما هرگز خود را محروم و متفاوت نمی دانستند ولی امروزه؛ امان از دانستن فقر! دانستن اینکه فقیری!

 

نمی دانم چه چیزی تغییر کرده است که انسان امروز تا این حد به جایگاه و طبقه ی خود در جامعه آگاه و حساس است.

آیا نیازهای نوجوان های امروز وسیع تر و پیچیده تر شده که مرزهای توان خانواده ها را درنوردیده؟ اغلب نیازها به حاجات صرفا" مادی و خواسته های ناشی از میل به مصرف تنزل یافته؟

نمی دانم علت چیست ولی هرچه که هست انسان امروز ایکاش فقیر نباشد چرا که زود به وضعیت خود در جامعه آگاه می شود و حس محرومیت روح انسانی او را تباه می کند.

تیسفون